خانه / جستار / معرفی یک کتاب ناداستان فارسی

معرفی یک کتاب ناداستان فارسی

جستارنویسی
نویسنده: علی معتمدی

شاید مهاجرت پدیده جدیدی برای ایرانیان نباشد، اما جستارنویسی از آن هنوز نسبتا تازه است. دنیایی که هم برای مهاجران جالب است و هم برای در وطن ماندگان. کتاب قطاری که مسافرش شدیم، ناداستانی درباره روزهای مهاجرت است. بخشی از کتاب به انتخاب نویسنده را بخوانید.

دایی صمد

اولین بار هشت نه سال پیش، در فرودگاه شیکاگو بود که پایم به خاک آمریکا باز شد. انگار داشتم توی یک شهرک سینمایی راه می‌رفتم. سالن فرودگاه پر بود از مردها و زن‌های رنگی پوش. پر از لباس‌های سرخ و آبی و سبز و سفید و بنفش. تا به حال این همه رنگین پوست و سفید پوست یک جا ندیده بودم. خستگی سفر طولانی‌ام با نشئه‌ای آرام و خلسه‌ای دلپذیر از دیدن آدم هایی جدید ترکیب شده بود. چیزی شبیه یک خواب نیمروز بعد از یک ناهار مفصل. انگار بازیگران و سیاه لشکرهای همه فیلم هایی که تا به حال دیده بودم، از پرده سینما بیرون زده بودند و جلوی چشمانم رژه می‌رفتند. همه چیز رنگی و رویایی بود و برایم تازگی داشت. خسته و له و چمدان‌کشان و پاسپورت به دست، کج کج به سمت درب خروجی می‌رفتم که مرد مسن ۷۰ ساله‌ای با سر خلوت، با پیراهن مردانه آبی رنگ، اتو شده و مرتب و عینک طبی و ته استکانی بر چشم، و کیف پول قهوه‌ای کوچکی که در دست داشت را دیدم و از دور شناختم. دایی مامانم بود. صدایش می‌کردیم «دایی صمد.»

 

گفته بود که می‌آید پیشوازم. چند روز قبل از پرواز، قرار گذاشته بودیم که جایی نزدیک در خروجی فرودگاه، همدیگر را پیدا کنیم. من دیر رسیده بودم. قرار بود که سه چهار ساعتی تا پرواز بعدی وقت داشته باشم تا بنشینیم و گپ بزنیم. ولی خب پرواز قبلی‌ام که از لندن می‌آمد تاخیر خرده بود و این شده بود که حالا نیم ساعتی بیشتر فرصت دیدار نبود. هول هولکی، یک چشمم به تابلوی اعلانات و پرواز بعدی بود و چشم دیگرم دایی صمد را ورانداز می‌کرد. نزدیک تر آمد، ایستاد و مثل همیشه، مثل همان موقع‌ها که با خانم و بچه هایش می‌آمد ایران، سرد و خارجی طور، مرا بغلی سرسری کرد، به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت

 

«چهل و پنج سال پیش که اومدم آمریکا، خودم بودم و خودم .. کسی جلوم نیومد .. هم سن‌های تو بودم.»

 

بعد خنده تلخی گوشه لبش نشست و کمی صورتش در هم رفت. پرسیدم

 

«خیلی معطل که نشدین؟»

 

خواستم حرف را عوض کرده باشم. جواب داد:

 

“yea ..”

 

و لبخند زد. تعارف نداشت. رک و راست بودن غیر ایرانی‌اش را هم دوست داشتم و هم نداشتم. شاید بستگی به موقعیت داشت. آن لحظه از آن وقت‌ها بود که این رک بودن چندان باب میلم نبود.

 

«پروازت چطور بود؟»

 

حالا او بود که حرف را عوض می‌کرد. چیزی نگفتم. دوباره تکرار کرد

 

«پروازت خوب بود؟»

 

«بله بله، طولانی بود یکم فقط …»

 

حرفی نداشتم بزنم. این که چهل و پنج سال آینده من کجا خواهم بود و چه کار خواهم کرد، و توی کدام فرودگاه به بدرقه چه کسی خواهم رفت، ذهنم را درگیر کرده بود. انگار من گذشته او بودم و او آینده من. دو آدم از دو زمان و مکان کاملا متفاوت که حالا در نقطه‌ای روی این کره خاکی به هم رسیده بودیم و کنار هم شانه به شانه راه می‌رفتیم. هم کمی ترسیده بودم و هم دلگرم بودم. احساس می‌کردم که چیزی دارد توی دلم آشوب به پا می‌کند. چیزی شبیه سرنوشتی محتوم یا حسی از اجبار از تبدیل تدریجی به کسی که همین الان دارد کنارم راه می‌رود، و این حس غریب با اندکی دلگرمی از حضور یک آشنا ترکیب شده بود.

 

«دلت که تنگ نشده که .. »

 

دایی صمد داشت حرف می‌زد. آدم پر حرفی نبود. چند جمله‌ای می‌گفت، مکثی طولانی می‌کرد و باز ادامه می‌داد. گوش نمی‌کردم. فقط لابلای حرف هایش بعضی چیزها به گوشم می‌خورد و من هم به علامت تایید سری تکان می‌دادم.

 

«دلتنگ ..؟»

 

خندیدم. سوال احمقانه‌ای بود و من جوابی نداشتم که بدهم. شاید هم فقط می‌خواست چیزی گفته باشد. پرواز بعدی‌ام یک پرواز داخلی بود و باید به ترمینال دیگری می‌رفتم. دایی صمد گفت

 

«همرات می‌آم.»

 

خوشحال شدم. می‌دانستم که قرار است چیزی کمتر از نیم ساعت دیگر، از هم جدا شویم و دلم هنوز کمی آشوب بود. به ترمینال دوم که رسیدیم و وقت خداحافظی که رسید، نگاهش کردم. نگاهم کرد. نگفت خداحافظ. اصلا هیچ چیز نگفت. فقط دست کرد توی جیب شلوارش و شماره تلفنش را که روی تکه کاغذی سفید، مرتب و تاشده نوشته شده بود، تعارف کرد.

 

«کاری داشتی زنگ بزن.»

 

شماره‌اش را از قبل داشتم. ولی فکر کنم فراموش کرده بود یا شاید هم می‌خواست محکم کاری کند و این حس دلگرمی را دو چندان می‌کرد. چند دقیقه بعد جدا شدیم و من دوباره سوار هواپیما شدم. از همان روز فرودگاه تا همین امروز بعد از این همه سال، با شنیدن صدایش از پشت خط تلفن یا دیدارش در شیکاگو، حس دلشوره و دلگرمی هر دو با هم در من زنده می‌شوند.

 

 

 

****************

 

دو سه ماهی که گذشت، با ماشین قراضه‌ام برای دیدن دایی صمد و خانمش، بتول به شیکاگو رفتم. یک روز تعطیل آفتابی بود و توی ماشین دایی صمد نشسته بودیم و داشتیم می‌رفتیم تا چند جای دیدنی در مرکز شهر شیکاگو را ببینیم. دایی صمد رانندگی می‌کرد، من کنار دست او بودم و بتول هم عقب نشسته بود.

 

«حالا که بیشتر عمرتون رو خارج از ایران بودین، خودتون رو کجایی می‌دونین؟ ایرانی یا آمریکایی؟»

 

وسط صحبت‌های روزمره و احوال پرسی‌های فامیلی مان، سوالی نامتعارفی پرسیده بودم و برای همین ماشین درجا یخ کرد! همه ساکت شدند. دایی صمد هیچ چیزی نگفت، شانه‌ای بالا انداخت و بعد زیر چشمی از توی آینه به بتول نگاهی عاجزانه کرد که یعنی تحویل بگیر و خودت یک جوری جوابش را بده. بتول هم مکثی طولانی کرد و بعد شنیدم که آرام و زیر لب گفت

 

«نمی دونم …»

 

برگشتم و برای این که مطمئن شوم نگاهش کردم. خواستم از این عجیب‌ترین جوابی که تا به حال شنیده بودم، اطمینان پیدا کنم. بتول نگاهم کرد. خندید. خنده‌اش تلخ بود. نه، انگار شوخی نمی‌کرد. دایی صمد هم ظاهرا مخالفتی نداشت. شاید واقعا «نمی‌دانم»‌ دقیق‌ترین جوابشان بعد از عمری زندگی در خارج از ایران بود. هنوز قانع نشده بودم، ولی سعی کردم پاپی نشوم و قضیه را کش ندهم. برگشتم و مثل بچه‌های خوب، مستقیم به جاده زل زدم و توی خیال خودم غرق شدم.

 

«آخر مگر می‌شود آدم نداند مال کجاست؟‌ آن هم بعد از یک عمر زندگی! .. مگر چهار دهه زمان کمی است که آدم جواب سوال‌هایش را پیدا کند؟ نه، آدم یا باید اصل و اصالتش را گم کرده باشد و جوگیر شده باشد، یا این که نسبت به جایی که در آن زندگی می‌کند، وفادار و ممنون دار نباشد والا نمی‌دانم که نشد جواب … !»

 

آن روز گذشت ولی من هنوز به جاده زل زده ام. بیش از هشت سال است که دارم جاده را نگاه می‌کنم. ایستگاه ها، منظره‌ها و بالا بلندی‌های مختلفی را دیده‌ام و روزهای زیادی را به شب رسانده ام. حالا دیگر شانه بالا انداختن دایی صمد و “نمی دانم” بتول، توی سرم زنگ و رنگ غریبانه‌ای ندارد. دیگر آن جواب آن قدرها هم غریب و دور از ذهن نیست. ناممکن نیست. اصلا کسی چه می‌داند. شاید هر چه از عمر آدم بیشتر می‌گذرد، سوال‌های اساسی زندگی‌اش هم جواب‌های بیشتری پیدا می‌کنند. شاخ و برگ و حاشیه دارتر می‌شوند و برای هر سوال به ظاهر ساده ای، هزار راه نرفته پیش رویش سبز می‌شود. راستش دیگر برایم عجیب نیست، می‌توانم تصور کنم که آدم جایی بین خارج و داخل گیر کند. می‌شود که جایی بین این ور آب و آن ور آب غرق شود. می‌شود، خوب هم می‌شود.

 

 

تولد تدریجی

مهاجرت یک خودکشی تدریجی است، یک تولد دوباره یا شاید هم هر دو با هم. اصلا بیا اسمش را بگذاریم تولد تدریجی. متولد می‌شوی تا از یک دنیا به دنیای دیگری پا بگذاری و تنها تفاوتش در این است که این دگردیسی، اکثرا با انکار همراه است. انکار نمردن، به دنیا نیامدن و تغییر نکردن. این تولد تدریجی از کجا و کی آغاز می‌شود؟ شاید از همان روزی که به اداره ای، شرکتی، بانکی، مرکز پلیسی، یا چیزی شبیه اینها رفته بودی، و همان روز از زندگی سیر شدی و یا سیرت کردند ! دلسرد شدی. همان جا و همان روز در گوشه‌های از ذهن و دلت، بدون این که بخواهی یا بدانی، بذر رفتن کاشته شد. چیزی شبیه قطع رابطه یا همان بریک آپ است. شاید خداحافظی در یک شب و در یک مکالمه اتفاق بیافتد، ولی حقیقتا، زمان زیادی بوده که نطفه نفی و نفاق بسته شده بوده است. روزها را شب کرده‌ای و بدون آن که بدانی، این نطفه، دگردیسی خودش را کامل و کامل تر کرده است و تو همچنان خیال می‌کنی که داری زندگی عادی خودت را می‌کنی. اما خودکشی تو و تولد جنینی جدید در تو آغاز شده است.

 

احسان، دوست چندین و چند ساله ام، همیشه برایم می‌گفت که دلش می‌خواسته آن روزها زودتر تمام شود. روزهای تولد تدریجی، روزهای حرف‌ها و نام‌های قدیمی، غم و غصه‌ها و همه چیزهایی که توی آن ماه‌های آخر قبل از آمدن، دو دلش می‌کرده و یاد خانه می‌افتاده است. می‌گفت دوست داشته زودتر از جایی که مردمانش همیشه با او و نگاهش غریبه بودند برود. برود و گورش را گم کند و با همین فکر و خیال، آرام می‌شده است. احسان را از سال اول دانشگاه می‌شناختم. پسری قد بلند، با صورتی لاغر و کشیده و پیراهنی مرتب و مردانه که اغلب می‌پوشید. سرش توی لاک خودش بود و اکثرا توی سالن مطالعه دانشکده پیدایش می‌کردم. دانشجوی نخبه‌ای بود و حدود یک سال بعد از این که برای گرفتن پذیرش دانشگاه دست به کار شده بود، راهی خارج شد. یعنی وقتی حدودا بیست و شش ساله بود. اما من همیشه می‌دانستم که نطفه داستان خیلی زودتر از این‌ها بسته شده. شروع تولد تدریجی احسان به همان سال‌های اول دانشگاه برمی‌گشت. به همان موقع که اسمش برای المپیاد کشوری رد نشد و الکی الکی، روی یک اشتباه ساده و مسخره اداری از قافله جا ماند. انصافا تلاش و شبانه روز درس خواندن‌هایش برق از کله آدم می‌پراند و این را فقط آدم نزدیکی مثل من دیده بود و می‌دانست. این بی توجهی و دیده نشدن، مثل طشت بزرگی از آب یخ روی وجودش ریخته شد و دلسردش کرد. می‌دانستم که دیر یا زود است که بگذارد و برود. آخر هم زودتر از همه ما کار خودش را کرد و گور و گم شد. همیشه می‌گفت که برگشتن به ایران، اشتباهی مهلک است. تاکید می‌کرد که اگر کلاهش هم بیفتد، حاضر نیست برگردد.

 

 

****************

 

 

تولد تدریجی آدم ها، حتی با بستن چمدان و آمدن و خارج نشین شدن هم تمام نمی‌شود. وقتی پایت را روی خاک سرد سرزمینی نو می‌گذاری، وقتی به خیال خودت داری جا می‌افتی، تازه به نیمه راه رسیده ای. این جاست که شروع به پوست اندازی می‌کنی تا آرام آرام لایه‌های بیرونی ات را بخشکانی و لایه‌های زیرین را نمایان کنی. همیشه این جاست، توی همان سال‌های اول مهاجرت است که انکار را شروع می‌کنی. انکار هویت کهنه‌ای که خاطره و خیالی بیش نیست و انکار هویت جدیدی که از امروز بالاجبار باید برای خودت بسازی. می‌توانی از انتخاب این راه و آمدن راضی باشی و بخندی، می‌توانی این را تا همیشه به صلاح خودت و زندگی ات بدانی، ولی چه بخواهی و چه نخواهی، ترک پوسته کهنه و تنیدن پوسته‌ای نو بر تنت، حس غریبی ست. مخصوصا این که این پوسته تازه در میانه راه است. نه کهنه است و نه نو. وسط شکل گیری ست و این حسی متفاوت به آدم می‌دهد. درک آن آسان نیست. درک و دیدن خودت، وقتی نه آن خود پیشینی هستی که از خود می‌شناخته‌ای و نه آن خود جدیدی که انتظارش را می‌کشیدی، اتفاقی ست نادر که شاید تنها در سال‌های اول مهاجرت قابل تجربه است. مثل این است که در میانه راه تولد جنینی که دارد بی صدا و معصومانه در تو رشد می‌کند، از سلامتش به شک بیفتی و تردید نفست را بند بیاورد. راستش، ادراک در میانه بودن و در میانه راه ماندن، دقیقا وقتی نه اینی و نه آن، وقتی هنوز اسمی و رسمی نداری، سخت ترین کار دنیاست.

 

حالا احسان آمده بود و شده بود پیشکسوت من. وقتی من رسیده بودم، او یک سالی بود که خارج نشین شده بود و درک و دیدن احوالات آن روزهای او برایم درس‌های جالب و شنیدنی داشت. دوست داشتم بدانم که آن احسانی که می‌شناسم، و آن آدمی که همیشه در ایران و در دانشگاه دیده بودم، همان مانده است یا نه. پوسته کهنه‌اش را دیده بودم و حالا رسیده بودم وسط دگردیسی و پوست اندازی‌اش. یادم می‌آید که اولین بار که از دور دیدمش، وسط سالن دانشگاه کارنگی ملون (Carnegie Mellon)، در شهر پیتزسبورگ بود. وقتی از دور دیدمش مثل بچه‌ها ذوق زده شدم. می‌خواستم بدوم بغلش و لپش را ماچ کنم. قدم‌هایم را تندتر کردم. یک قدم بیشتر نمانده بود که بغلش کنم و ببوسمش که کف دو دستش را سپر بدنش کرد. خودش را عقب کشید. انگار آب سردی روی سرم ریخته بودند. همان طور که تلو تلو می‌خوردم و چشم هایم از تعجب گرد مانده بود، یواش توی گوشم گفت

 

«هنوز یاد نگرفتی؟ ‌آخه دو تا مرد که هم رو نمی‌بوسن .. ‌واسه آدم حرف در میارن این جا.»

 

احسان آن روزها، نه خودش بود، و نه خودش نبود. بوی احسان قدیم و همان روزهای درس و دانشگاه ایران را می‌داد. گاهی یک خاطره قدیمی می‌انداخت وسط و دلم را هوایی آن روزها می‌کرد و گاهی، باز می‌شد همان آدم خشک و یخ، و غول شاخداری که نمی‌شناختم. شک می‌کردم، جا می‌خوردم و خیال می‌کردم که کسی دیگر لباس و قالب احسان را تن زده است و دارد ادای او را در می‌آورد. من چند ماهی زمان لازم داشتم، تا با احسانی که در حال پوست‌اندازی بود، خو بگیرم.

 

پوسته کهنه ما، همه چیزهایی ست که گذشته ما را ساخته است. همه آدم ها، آرمان‌ها و آروزها، خاطره ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها و هر آن چه قبل از بسته شدن آن نطفه و شروع تولد تدریجی، در ذهن و زبان مان وجود داشته است. پوسته کهنه مان را می‌توانیم نگه داریم و دور نریزیم، می‌توانیم، به دیوار قابش کنیم تا هر روز جلوی چشممان باشد و تماشایش کنیم. می‌توانیم برایش قصه و قصیده و شعر بگوییم، دلمان هوایش را بکند و تا همیشه دوستش بداریم، اما باید این را دانست که حالا دیگر آن پوسته، جزء جدایی از ماست. دیگر ما را نمی‌پوشاند و از سرما و گرما حفظ نمی‌کند. حالا دیگر یک اتفاق و شیئ بیرونی ست. شده است یک خاطره. حالا قرار است با پوسته‌ای جدید خو بگیریم. چه تنگ باشد و چه راحت، چه بر انداممان زار بزند و چه برازنده مان باشد، مثل کفشی که از پشت ویترین برداشته ایم، در مغازه پوشیده ایم و پایمان را زده است و امیدوار شده ایم، که با ما راه بیاید و آرام آرام جا باز کند. پوسته نو در حقیقت همان آدم ها، دوستان و دوستی هایی ست که قرار است از نو بسازیم، کوچه‌ها و خیابان هایی که باید با خاطره هامان پرشان کنیم و با غم‌ها و شادی‌های جدید بپوشانیمشان.

همچنین ببینید

تام وولف

خواننده ایده‌آل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *