خانه / جستار / خورشیدگرفتگی کامل

خورشیدگرفتگی کامل

آنی دیلارد

انگار مرگ بود که از آن گذر کوهستانی به پایین سر می‌خورد. انگار مرگ بی‌منطق کسی بود که از آن گذر میان کوهی به میان منطقه‌ی ترس سر می‌خورد. مثل سر خوردن به تب بود یا به گودالی در خواب که درونش سر می‌خوری و با صدای فریادت بیدار می‌شوی. آن روز ما از کوهستان گذشتیم و حالا در منطقه‌ی عجیبی بودیم، هتلی در واشنگتن مرکزی، میان شهری در حوالی یاکیما و خورشید گرفتگی که برای دیدنش تا اینجا سفر کرده بودیم صبح زود روز بعد اتفاق می‌افتاد. من در تخت دراز کشیدم و گری، همسرم، کنار من کتاب می‌خواند.

من در تخت دراز کشیدم و به تصویری که روی دیوار هتل نصب شده بود نگاه کردم. سر خندان دلقکی ساخته شده از سبزیجات، زنده و با جزئیات تصویر شده بود. تصویر از رنجی بود که دلت نخواهد نگاهش کنی اما هیچ‌وقت از خاطرت نرود. بی‌سلیقگی سرنوشت آن را روبه‌رویت قرار دهد و تو مانند باقی خزعبلاتی که درونت این‌ور و آن‌ور می‌کشی با خود حملش کنی. دوسال از آن کسوف کامل گذشته است و من بسیاری چیزها را فراموش کرده‌ام. می‌پندارم از میان تمام چیزهایی که سعی کرده‌ام به یاد بیاورم، آن دلقک خندان و فضای مجنونش در آن هتل قدیمی از یادم نرفته. دلقک کچل بود. در حقیقت کلاه‌گیس تنگ و پلاستیکی دلقک‌ها را به سر داشت که به رنگ سفید درآمده بود و بر جمجمه‌ی کلمی‌اش کشیده شده بود. موهایش دسته‌ای از هویج‌های کوچک بودند و در صورت بزک ‌شده‌ و کله‌ی کلمی‌اش یک جفت چشم کوچک و خندان آدمی قرار داشت. نگاه دلقک مانند نگاه رمبرنت در بعضی از پرتره‌های شخصی‌اش، زنده، عمیق، پرمفهوم و پرمحبت بود. چین‌های جمع شده کنار چشم‌هایش از رشته‌های لوبیا بودند. ابروهایش را دو گیاه محدب تشکیل داده بودند و هر گوشش را یک باقالی. دهان کوچک خندانش فلفل‌های تند و قرمز بود و میان لب‌هایش ردیفی خیسی از دندان‌های آدمی و طرحی از زبانش قرار گرفته بود. تصویر دلقک را شیشه و چوب‌های طلایی قاب گرفته بودند.

برای قرار گرفتن در راه خورشیدگرفتگی کامل از ساحل واشنگتن، جایی که زندگی می‌کردیم، 5 ساعت سفر درون‌مرزی داشتیم. وقتی می‌‌خواستیم از کوه‌های کاسکید بگذریم، بهمن راهمان را سد کرده بود. شیبی از برف راه را بسته بود و ماشین‌ها پشتش ایستاده بودند. آیا بهمن آن روز ماشینی را مدفون کرده بود؟ ما هیچ‌وقت نفهمیدیم. زمستان‌ها این اتوبان تنها راه کوهستانی بود. صبر کردیم تا کارگران با بولدوزر مسیر را از میان برف باز کردند. با دیوارهایی از تخته تونل مسقفی در میان برف ساختند و تا چندهزارپایی واشنگتن مرکزی و دره یاکیما که می‌دانستیم تنها روستایی سرسبز است، پایین آمدند. وقتی ارتفاع‌مان کم شد، برف‌ها ناپدید شدند، گوش‌هایمان باز شد، شکل درخت‌ها تغییر کرد. میانشان پرنده‌هایی عجیب و غریب پیدا شدند و من مانند غواصی که در خلسه اعماق دریا در وقت اتمام هوایش بازی می‌کند، خیره بودم به منظره روبرو…

 

ترجمه کامل این جستار را در شماره 177 کتاب هفته خبر بخوانید یا مطلب اصلی را با نثر بی‌نظیری که متاسفانه در ترجمه از دست رفته است، در The Total Eclipse بخوانید.

درباره ی ویراستار

همچنین ببینید

concentrate

تعهد و تمرکز نویسنده برای زندگی خلاق

ماریا پوپوا جین هیرشفیلدِ شاعر می‌گوید: «در تمرکز مطلق، فرد و دنیا به هم می‌رسند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *